|
پاییز عمر هم سپری شد
و شد شروع فصل زمستان زندگیم
فصلی پر از برودت افسوس سوزناک
(افسوس بر جوانی بر باد رفتهام
با آنهمه طراوت و شادابی
و شور و شوق عشق بهارانه
با آنهمه امید به بهروزی
و آرزوی زندگی شاد و کامیار)
فصلی پر از دریغ درونسوز
و حسرت کبود
فصل سترونی
فصلی پر از ملال برای درخت لخت وجودم
با شاخههای خشک تکیده
با برگهای ریختهی زرد
با خشخش ملالبرانگیزش
که جانگزاست بانگ بدآهنگش
و برگهای ماندهی خشکیده
که غمفزاست دیدن فرجام زردشان
و کام خشکشان.
□
احساس میکنم
کم کم
دارم به خط پایان
نزدیک میشوم
و روزهای آخر عمرم
هر روز
از روزهای پیش کمی بیش و بیشتر
نزدیک میشوند به من، آه، آه، آه...
آهسته راه میروم
با یاری عصا
با این دو پای خسته و درمانده
بیحس و ناتوان
در واپسین مسیر نفسگیر زندگیم
با بانگ غرق حسرت آهآهنگ
سرشار از کدورت چرکین
آکنده از کسالت میخوانم:
افسوس بر جوانی از دست رفتهام
بر جان رنجدیدهی غمزنگ بستهام
بر تارهای خاطر از هم گسستهام
بر آنهمه امید که پامال یأس شد
و کولبار آرزوی برنیامده
بر زجر نامرادی و ناکامی
با زخمهای کهنهی ناسورش
با ذقذقی که آه برآورده
از ژرفنای سینهی سرشار از آه من
بر این تن تکیده و پاهای سستگام
بر این وجود گرد کهولت نشستهام
بر این دل شکسته و این قلب خستهام.
|