زبان اشارت در شعر «می‌تراود مهتاب» نیمایوشیج
1405/6/6
درخت زبان را از یک دیدگاه می‌توان به دو شاخه‌ی اصلی بخش کرد: زبان صراحت و زبان اشارت. زبان صراحت، زبان نثر ناموزون و موزون (نظم) است. زبان اشارت زبان شعر است، زبان خیال، زبان کنایه و استعاره و تشبیه و ایهام، زبان غرابت و حیرت‌انگیزی...

معرفی کتاب داستان تریو عشق
1405/5/17
تریو یکی از فرمهای دوستداشتنی برای من است که به موزیک کلاسیک عشق می‌ورزم، به ویژه تریو پیانو. همیشه وقتی که به یک تریو پیانو گوش می‌کنم، حس می‌کنم که دارم به یک ماجرای عشقی سه نفره گوش می‌کنم و ویولن و ویلنسل دارند با نوای گاه اندوهناک و گاه شادشان به پیانو ابراز عشق می‌کنند...

یادی از همکلاسی‌ام- فریده
1405/4/19
چند شب پیش از پیش‌آمد خیلی تلخ و ناگواری باخبر شدم که حسابی غمگین و بدحالم کرد- خبر مرگ یکی دیگر از همکلاسیهایم در دانشکده فنی- خبر درگذشت یکی از سه دختر همکلاسی‌ام در این دانشکده و پیوستنش به کاروان همدوره‌ایها و همکلاسیهای درگذشته و رهسپار قلمرو تاریک مرگ شده- خبر مرگ فریده...

زورق دلم شکسته است
1405/4/18
زورق دلم شکسته است
بس که موجهای سرکش عذابهای هولناک
با هجوم سخت و بی‌امان خود هدف گرفته‌اند
قلب خسته‌ی مرا
....

زنده‌ام هنوز
1405/3/6
حس و حال خوب و دلکشی که هدیه می‌دهد به من
عطر نسترن
 می‌دهد به من پیام روشنی که زنده‌ام هنوز
و هنوز
حس زیستن نمرده است در وجود من...

ریموندا
1405/3/6
من نقش فرعی کوچکی در درام «ریموندا» که استادمان در دانشکده‌ی هنرهای دراماتیک و نویسنده و کارگردان گروه تئاترمان، بر اساس سوژه‌ی داستان باله‌ی ریموندا، ساخته‌ی الکساندر گلازنف، نوشته و کارگردانش هم بود، داشتم...

جنگ
1404/12/28
چندروز پیش، در صف خرید نان 
ظهر روز اول شروع جنگ 
جنگ مرگبار پر خرابی و خسارتی که درگرفته است
پیرمرد سرد و گرم زندگی چشیده‌ای جلوتر از من ایستاده بود
پشت او من ایستاده بودم و در انتظار لحظه‌ای که نوبتم شود
...

شهر بینوای من
1404/12/3
راهی و روانه‌ام به سوی شهر بی‌نوای گرد غم گرفته‌ام
و نشسته بر تن نحیف زخمی‌اش غبار نکبت و فلاکتی که نازدودنی‌ست
و سیاهی کدورتی که ناستردنی‌ست.
سالهای سال پیش از این چه زنده و امیدوار و شاد بود شهر پرنوای من!
...

نیما و جهان آشوبناک
1404/12/3
نیما هم مثل ما و همه، در این زمانه و در همه‌ی زمانه‌ها، در این‌جا و آن‌جای زمین، در جهانی آشوبناک و در سرزمینی آشوب‌زده می‌زیست و از این بابت بسیار دل‌تنگ و دل‌گرفته و دل‌خسته بود، و گریزی و گزیری هم نداشت از دلگیر زیستن در جهانی اسیر سلطه‌ی آشوبگرانی تبهکار با کارکردی و کارنامه‌ای آکنده از خونریزی و آلوده به کشتن و کشتار و ویرانی و تباهی و تخریب و انهدام.
...

شروع فصل زمستان زندگیم
1404/11/1
پاییز عمر هم سپری شد
و شد شروع فصل زمستان زندگیم
فصلی پر از برودت افسوس سوزناک
افسوس بر جوانی بر باد رفته‌ام
...

صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9| |10| |11| |12| |13| |14| |15| |16| |17| |18| |19| |20| |21| |22| |23| |24| |25| |26| |27| |28| |29| |30| |31| |32| |33| |34| |35| |36| |37| |38|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا