پیرمرد خستهی خمیدهقامت و چروکچهرهی شکستهرو
درددلکنان به من که در کنار او
روی نیمکت نشسته بودم و به گفتههای دلخراش آن نزار خستهدل
با صدای لرزهدار ناتوان
گوش دل سپرده بودم و نگاه من به چشمهای بیفروغ او
خیره بود، گفت...
پیرمرد همرهم که خسته مینمود
و صدای غمنشستهاش نشان دلشکستگیش بود
در مسیر دنج پرسههای بامدادی همیشگیمان
یک دم ایستاد و تکیه داد بر عصای زردرنگ کهنهاش
بعد چهرهی تکیدهاش پر از نشانههای درد شد
و ...