گرفته و دلخسته داشتم توی پيادهرو قدم میزدم و همینطور بیهدف پيش میرفتم. چند روزی میشد كه حال خوشی نداشتم. دلم بدجوری گرفته بود. تنهایی بیرحمانه اذیتم میکرد. از بیکسی خسته شده بودم. احساس دلزدگی از زندگی آزارم میداد. ديشب وقتی از فرط دلتنگی به ستوه آمدم، كلافه و بيچاره، از آپارتمان كوچكم زدم بیرون و پناه بردم به بالای برج بلند وسط شهرك، تا به آسمان خيره شوم... |